هفته پیش ،یه شب سرد ، ... یکی از همکارام ازم خواستگاری کرد. نمی تونم که بگم چه حسی داشتم ....نمی تونم که بگم رو هوا بودم یا که رو زمین ،بین همین ادما بودم .......... اومدم خونه وتموم راهو انگار یه فرشته بودم بین ابرا یه ستاره توی تاریکترین شب زمستون ...... گفتنش سخته شاید فهمیدنش سختتره ...ولی که یکسال تموم دل می بندی به یه ادم ...واون ادم یهو میاد ومیگه بهت :میشی تو حوای من ها؟......... .تموم شبت یهو رنگی میشه پر بادکنکهای آبی وزرد ..........یهو انگار یکی میاد میکشه بیرونت از تنگی اون دنیای سرد.......... نمی خوام بگم که من دویدم ودویدمو تا ته خط رسیدمو ............نه می دونم خوب می دونم عاشقی حرفه فقط ........خوب می دونم قصه شبای پر برف فقط........ ..صبح که بیاد صبح بعد عاشقی بعد خماری........تازه اونوقت که یه مرد میخوام تا ته خط بیاد باهام .............یه مرد که من تکیه بدم به شونه هاش و نترسم از هرزگیاش نترسم از خماریاش .............. من دلم یه مرد میخواد که بشی بهش بگی «که تاا ته خط مشتریتم .نه یکی که تا دستتو دادی تو دسش .......بره وگند بزنه به کل عشقو باورت.........دعام کنین قصه من ادامه دارههههههههه.این شبا... سلام به دوستان وقتی جدایی نادر از سیمین رو میدیدم اصلا فکر نمی کردم خودم تو همچین موقعیتی گیر کنم .موقعیت شوهر سیمین .هفته پیش هفته کاری وحشتناکی رو گذروندم .هم من هم همکارام .با خانومی قول وقراری رو بسته بودم وحالا می زد زیرش .همکارامم می دونستن که حق با منه منتهی مشکل این بود که اون بشدت پر سرو صدا وخشن بود ومنم که فقط تو زندگی یه نفرو کتک زدم که اونم خودمههههههههههه. سخت گذشت به خودم شک کرده بودم به حرفم با اون زن از قضا درست مثل نادر موقعیت مالی ادم روبرومم خوب نبود.دوروز بد داشتم وبعد مشکل دیگ البته حالا بهترم چند روز موندم خونه وبلاگ آشپزی می خونم و گل کلم گاز می زنم.برای مادرم شور انداختم .البته این بعد از چند روز گند زدن به حال اهل خونه اتفاق افتاد .فکر نمی کردم مادر اینقدر حساس باشه روم .پریشب گفت خواب دیدم دارم به یکی سفارشتو می کنم برای یه کار خوب ....دلم نمی خواد نگران کارممم باشه .خلاصه گذشت یه وبلاگ پیدا کردم که تمام رستورانهایی رو که میره با عکس معرفی می کنه.به اسم شکمینه سفالینه واینقدر عکسشو دیدمس .بهفالینه -شکمینه شاید قدیمی ترها که برق نداشتن وسر غروب می خوابیدن از ما خوشبختتر بودن چون هرگز هوس چیزهای نداشته رو نداشتن ..اگر نعمتی رو داشتن که لذتشو می بردن .نداشتنم که خدایا به امید تو .بی خیال غم ... روز عرفه رو بسیار دوست دارم .بدلایل بسیار .. یکی از اونها شاید آرامشیه که چند سال پیش با روزه گرفتن این روز وبا راز ونیاز فراوان این روز وبا مناجاتی پیدا کردم که عاشقانه ای بود بین خدا وحسین ع.امام حسین در مناجاتنامه عرفه خدا را برای تک تک نعماتش شکر می کرد برای خطوط لبهایش واینکه به قدرت خداوند می تواند تکلم کند .می تواند طعمها را بچشد ولبهایش بهم نمی چسبند .برای بدیهیات ..برای جزئیات عرفه رو دوست دارم انقدر که از دو ماه قبل توی تقویم علامتش زدم .امروز توی دعا برای مادر گیلاسی و دستای مریضش دعا کردم ....برای ویولت و کار جدیدی که شروع کرده...برای یلدا وشاگرداش ...برای نوستالژی وهمکار محترمش که نمی نویسه تا بفهمیم عشق سفر کرده یا مستقر شده در خانه دل... برای شارمین دوست کوچکم ...برای سوسن جعفری که سراسر خوشبختیه و همنشینیش سعادتست وسلامت ...برای مردی از مترو ...برای بهشت من با غذاهای فوق العاده اش ...برای باران ...خودم ...آرزوهام ..دردام ...هوسام ..دعای امروز یه جمله بی نظیر داشت ...خدایا کاری کن که چیزی رو که تو زود می خواهی من دیر نخواهم وبالعکس ... ودیالوگ محبوبم برای عید قربان: آهو نمیشوی به این جست و خیز گوسفند، آئین چراغ خاموشی نیست، قربانی خوف مرگ ندارد، مقدر است. بیهوده پروار شدی، کمتر چریده بودی بیشتر میماندی، چه پاکیزه است کفنت، این پوستین سفید حنابسته، قربانی، عید قربان مبارک، سلام به دوستای گلم .سفره های رمضانت رنگین ودلتون گرم وکامتون خنک با این روزهای بلند روزه داری . خیلی وقته ننوشتم براتون .راستش دوباره برگشتم به شرایط 5 سال پیش که تند وتند برام خواستگار می آمد واین در آستانه 31 سالگی اتفاق خوبیه .والبته من دیگه بارون 5 سال قبل نیستم که بی دلیل وبی بهانه بنده های خدا رو از در خونه ام رد کنم که بعدم برسم به بن بست اون نامزدی تلخ و اون آدم شکاک ... حالا من تغییر کردم والبته مثل مدتی هم که به شدت در بحر غم فرو رفته بودم نیستم .امیدوارم . نمی خوام بگم مثل قبل رویا می بینم وبا شادی دخترانه به ازدواجم فکر می کنم .چ.ون اینطور نیست .اما امیدوارم چون یاد گرفتم تا تنم سالم باشه ومغزم کار کنه ،فضل خدا می رسه وشادی پیدام می کنه (این جمله از من بد بین خیلی مهمه ها یادتون بمونه ) تو یکی دو ماه گذشته که براتون ننوشتم اتفاقهای عجیبی افتاد .اول اینکه یه خواستگار پرو پا قرص داشتم که به جلسه پنجم هم رسید و آخر هفته پیش ،رد شد .دوم که البته اول اتفاق افتاد ،آدمی که من چند سال قبل نوشتن این وبلاگ را بخاطرش شروع کردم .اومد سراغم .البته ایشون آخر همون سال ازدواج کرد ویک پسر هم داره !گاهی وقتها ارتفاع آدمها پستتر از اونیه که فکرشو می کنی .می شد برای حالگیری از خودش و زنش که ادعاش میشدپسره ععععععاشقشه ،یه دوری تو زندگیش زد ولللللللی شما می دونید خدا هم می دونه که کار من نبود من ....دلی دارم از برگ گل نرمتر که جا برای این هرزگیها نداره .ولی بهم جواب بدین وقتی مردی بعد 3 سال زندگی به قول خودش عععععاشقانه برمی گرده سراغ شخصیتهای محبوب دوران تجردش یعنی چی ؟وجالبه که من هیچوقت با این آقا دوست هم نبودم ،شغل مشترک داشتیم وحالا بدلیلی دوباره کارمون نزدیک شده بود .نمی دونم پالس مثبت ومنفی تو دنیا وجود داره یا نه ولی فقط می گم :((والطیبات لطیبین والخبیثات وللخبیثین ))ان شائ الله در موردش صادق بشه ! می دونید چرا؟چون مجرد بودن ،عاطفی بودن وخوب ماندن در این جامعه خیلی سخته وسختتر ازون نه گفتن به کسیه که براتون جالب توجه وخاص بوده ... بریم سراغ خواستگاری ...اونهایی که هم سن من هستید می دونید کشیده شدن این مراسم به مرحله دوم وسوم واصرار خانواده پسر وطلبه بودنشون چقدر برای مادرم مهم بود وخوشحال بود .امااون پسر که مرد البته 41 ساله در مقابل بزرگهای فامیلم جور دیگری بود وحرفهای دیگری زد .از خودم بدم آمد خیلی که اون روی این پسر رااینقدر دیردیدم واینکه چرا من آدم شناس نمیشم ؟حالم گرفته شد البته نه از ظاهر نه طرز فکر پسره خوشم نیامده بود اما بخاطر همه خطاهای گذشته ورد کردن همه ادمهای خوب وقبول کردن همه ادمهای بد تصمیم گرفته بودم خودمو بسپرم به جریان ونه نگم ببینم اوضاع منو به کجا می بره والبته بد موقعیتی هم شد .خان عمو بعد مراسم صدام کردو گفت تو تو این آدم چی دیدی ؟واقعا خوشت اومده ازش ؟ یه جوری نگام می کرد که انگار یعنی باران خودتی ؟خودتی باران ؟ت.و که مشکل مال نداری مجبور به ازدواج باشی . و راست می گفت اما ،مجردی هم تلخیهای خودشو داره .هر چند همه عالم بگن وای تو چقدر ازاد وخوشبختی که هرجا می خوای می ری ،سفرت بجا سینما وتفریحت بجا ،درست بجا....اما تو زندگی من یه چیزایی هست که نیست ،خیلی جاشون خالیه .هم سفره من ،هم خوابه من ،هم سفرمن تنهائیه ... بگذاریم که تنهایی آواز بخواند چیز بنویسد..به خیابان برود فکر نکنید داشتم چشم از اولویتهام می بستم فقط می خواستم ببینم می تونم با آدم دیگه ای خوشحال باشم که تا حالا تو عمرش کتاب نخونده ،یا نه ..نمی دونم شاید این روزا خوشحالی برام از خوشبختیم مهم تره ..شاید .در هر صورت بعد اسم اسهای بی ادبانه اون آقا بعد رد کردنش به این نتیجه رسیدم که ...بعضی آدمها تنهاییت رو که پر نمی کنن هیچ باهاشون تنهاتر هم می شی ... یاحق التماس دعا 
ه و دورزو سختتر .گفتم دیگه نرم سر اینکار گفتم مرخصی بگیرم ...گفتم ..تموم زندگیمو زیرو رو کردم و یه بیل اساسی (مثل همه اینجور وقتها)به زندگیم زدم...که ببینم چرا من اینجام؟...
که بشدت هوس فست فود کردم .وهوس اینکه یه وبلاگ اشپزی بزنم .البته هوس من چند تا 5 تومانی صورتی اب خورد .اما دارم فکر می کنم گاهی ما با همین دیدنه وهوسها دلمون برای چیزاییی می لرزه که به این راحتی بدست نمیان .
![]()
ادامه مطلب
نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت
۱٢:۳٦ ب.ظ توسط باران نظرات () |
نوشته شده در ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت
٩:۱٤ ب.ظ توسط باران نظرات () |
نوشته شده در ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت
۱۱:٠٠ ب.ظ توسط باران نظرات () |
نوشته شده در ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت
۱٢:٢۱ ق.ظ توسط باران نظرات () |

