روزی که آن مرد به خوارستگاری باران امد ابی پوشیدم .یک پیراهن بلند که توی سینه اش منجوقهای ریز قهوه ای داشت با یک شال بلند چون حجاب دارم . برای امدنش کیک موردعلاقه ام را پختمو رویش را با خامه صورتی تزیین کردمو آجیل خریدم و خانه رابا مادر برق انداخمتیم چون دوستش داشتم .تمام یکسالی که دورادور می شناختمش ازش خوشم میامد .خلاصه امد ورفت بامادرش . و اوج اسم اس ها بود و شعر ها و اظهار عشقها و....من گیج بودم چون متاسفانه تجربه بهم ثابت کرده تب تند زود عرق میکنه وبعد مدتی هم اون اقا درخواستهایی ر و برای پیش از ازدواج مطرح کرد که نه به شخصیت من میخورد نه خودش (البته اون خودی که فکر می کردم داره )خلاصه من به روی خودم نیاور م اون هم محبتش رو کم کم کم کرد وتمامم .من بچه نیستم ومیدونم این نیازها طبیعیه اما ادمی که تو خواستگاری این حرفها رو میزنه قصدش ازدواج نیست چون اگر بود دو ماه بعد فوقش سه ماه بعد به خواسته اش میرسید .ما گاهی هرزگی رو با تمدن اشتباه میگیریم واین اقا ظاهرا زیاد اشتباه میگرفت. نمیخوام بهتون بگم راحت تحمل کردم چون اینط.ورنبود .زمستان سختی بود وچون همکارم بود وگاهی هنوزم به شرکت ما سر میزنه سخت بود.سختتر اینکه من دوستش داشتم آن چین کنار چشمهایش را وقتی که می خندید... سرش را وقتی که کج میکرد وحرفش را میزد مثل بچه ها واوازش را میخواند... والحق که اوازهای زیبایی هم می خواند ... تجربه سختی بود چون متاسفانه اعتماد به نفسم را بشدت پایین اورد واندک اعتمادم را به ادم شناسیم ازمن گرفت ...البته من این اقارا در کنفرانسهای کاری فقط دو سه ماه یکبار میدیم وواقعا اهل امار گرفتن از پسرها هم نیستم .چون بعدش هرچه پرسیدم ذکر اوصاف این اقا را بعضی از خواص میدانستند وهر که می شنید ازمن خواستگاری کرده کلی عصبانی می شد ...نمیدام ظاهرا شخصیت کاری وخصوصی ای ن ادم خیلی متفاوت است اما مط مئنم در دراز مدت بد جوری بی اعتبار خواهد شد بهارتان بهاری ودعای بارانی من در اغاز سال ....آی عشق ادرکنی همه حقوقم ،یعنی بیشترشو ، دادم به دکتر پوست وبعد نشستم جلوی آینه کرمها را به صورتم بزنم ،یهو به خودم آمدم میبینم دارم زار می زنم ینی اشکم نمی ریزما، زار میزنم واشک شور با کرمهای مرطوب کننده لطیف گران قیمت شب قاطی می شود!یعنی اگر تو زندگیتون تا حالا از نزدیک گاو ندیدین بیاین یه دور رایگان منو تماشا کنید. هفته پیش ،یه شب سرد ، ... یکی از همکارام ازم خواستگاری کرد. نمی تونم که بگم چه حسی داشتم ....نمی تونم که بگم رو هوا بودم یا که رو زمین ،بین همین ادما بودم .......... اومدم خونه وتموم راهو انگار یه فرشته بودم بین ابرا یه ستاره توی تاریکترین شب زمستون ...... گفتنش سخته شاید فهمیدنش سختتره ...ولی که یکسال تموم دل می بندی به یه ادم ...واون ادم یهو میاد ومیگه بهت :میشی تو حوای من ها؟......... .تموم شبت یهو رنگی میشه پر بادکنکهای آبی وزرد ..........یهو انگار یکی میاد میکشه بیرونت از تنگی اون دنیای سرد.......... نمی خوام بگم که من دویدم ودویدمو تا ته خط رسیدمو ............نه می دونم خوب می دونم عاشقی حرفه فقط ........خوب می دونم قصه شبای پر برف فقط........ ..صبح که بیاد صبح بعد عاشقی بعد خماری........تازه اونوقت که یه مرد میخوام تا ته خط بیاد باهام .............یه مرد که من تکیه بدم به شونه هاش و نترسم از هرزگیاش نترسم از خماریاش .............. من دلم یه مرد میخواد که بشی بهش بگی «که تاا ته خط مشتریتم .نه یکی که تا دستتو دادی تو دسش .......بره وگند بزنه به کل عشقو باورت.........دعام کنین قصه من ادامه دارههههههههه.این شبا... سلام به دوستان وقتی جدایی نادر از سیمین رو میدیدم اصلا فکر نمی کردم خودم تو همچین موقعیتی گیر کنم .موقعیت شوهر سیمین .هفته پیش هفته کاری وحشتناکی رو گذروندم .هم من هم همکارام .با خانومی قول وقراری رو بسته بودم وحالا می زد زیرش .همکارامم می دونستن که حق با منه منتهی مشکل این بود که اون بشدت پر سرو صدا وخشن بود ومنم که فقط تو زندگی یه نفرو کتک زدم که اونم خودمههههههههههه. سخت گذشت به خودم شک کرده بودم به حرفم با اون زن از قضا درست مثل نادر موقعیت مالی ادم روبرومم خوب نبود.دوروز بد داشتم وبعد مشکل دیگ البته حالا بهترم چند روز موندم خونه وبلاگ آشپزی می خونم و گل کلم گاز می زنم.برای مادرم شور انداختم .البته این بعد از چند روز گند زدن به حال اهل خونه اتفاق افتاد .فکر نمی کردم مادر اینقدر حساس باشه روم .پریشب گفت خواب دیدم دارم به یکی سفارشتو می کنم برای یه کار خوب ....دلم نمی خواد نگران کارممم باشه .خلاصه گذشت یه وبلاگ پیدا کردم که تمام رستورانهایی رو که میره با عکس معرفی می کنه.به اسم شکمینه سفالینه واینقدر عکسشو دیدمس .بهفالینه -شکمینه شاید قدیمی ترها که برق نداشتن وسر غروب می خوابیدن از ما خوشبختتر بودن چون هرگز هوس چیزهای نداشته رو نداشتن ..اگر نعمتی رو داشتن که لذتشو می بردن .نداشتنم که خدایا به امید تو .بی خیال غم ...
،بگذریم ...نمیدانم فقط میدانم ادم شناس خوبی نشده ام هنوز بعد این همه سال واین همه ماجراها...وتنهایی باران با وجود همه این ادمها در سال نود همچنان ادامه دارد..

ه و دورزو سختتر .گفتم دیگه نرم سر اینکار گفتم مرخصی بگیرم ...گفتم ..تموم زندگیمو زیرو رو کردم و یه بیل اساسی (مثل همه اینجور وقتها)به زندگیم زدم...که ببینم چرا من اینجام؟...
که بشدت هوس فست فود کردم .وهوس اینکه یه وبلاگ اشپزی بزنم .البته هوس من چند تا 5 تومانی صورتی اب خورد .اما دارم فکر می کنم گاهی ما با همین دیدنه وهوسها دلمون برای چیزاییی می لرزه که به این راحتی بدست نمیان .
نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت
۱٠:٥۸ ب.ظ توسط باران نظرات () |
نوشته شده در ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت
۱٠:٤٩ ب.ظ توسط باران نظرات () |
نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت
۱٢:۳٦ ب.ظ توسط باران نظرات () |
نوشته شده در ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت
٩:۱٤ ب.ظ توسط باران نظرات () |

